کتاب «ئاله کوک» – قسمت چهارم

دیار و نادیار

جریان ورود به سنندج و دستگیری و زندانی شدن من
کمیته حزب در سنندج، در منزل یکی از اعضای حزب به نام سید «عطا یونسی» برای اقامت در نظر گرفت که مانند منزل مخفی در آنجا مستقر شدم. اما چندی نگذشت که مرا لو دادند و توسط پلیس دستگیر شدم. از زندان سنندج به زندان مهاباد فرستاده شدم و از آنجا به زندان تبریز فرستاده شدم. بدین ترتیب، چون در پرونده ام مدرک قابل استنادی وجود نداشت دادگاه تبریز هم سه سال محکومیت اولیه را تأیید نمود. پس از طی دوران محکومیت در مهرماه ۱۳۳۷ از زندان تبریز ازاد شدم.
در آن هنگام رهبر بارزانی، به تازگی از اتحاد جماهیر شوروی به عراق مراجعت کرده بود. به محض رسیدن به مهاباد، عکسی از بارزانی به دستم رسید که با خط خودش پشت نویسی کرده بود و به احمد توفیق داده بود که به دست من برساند. همین که آزاد شدم بعد از ۵ سال مراسم عروسی را برپا نمودم.
در مرداد ۱۳۳۸ ، تشکیلات فرقه دموکرات آذربایجان افشاء و تعداد زیادی از کادرها و اعضای برجسته اش دستگیر شدند. در آن زمان من خوشحال بودم که از سال ۱۳۳۴ ارتباطمان را با حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان قطع کرده ایم اگر نه حال ما هم دستگیر می شدیم. ولی وقایع پس از دستگیری رحمان قاسملو، عزیز یوسفی، اسماعیل قاسملو و بعدها جلیل گادانی و هاشم جلالی، به طور کلی دست به دست هم داده و باعث شناسایی تشکیلات حزب شدند. به نحوی که ساواک ضربه نهایی را بر حزب وارد نمود و حوزه های حزبی را متلاشی ساخت.
ساواک در یک روز بخصوص با شیوه ای سراسری در تمامی نواحی کردستان حمله را آغاز کرد و یکصد و بیست تن از کادرها و اعضای حزب را دستگیر نمود. در روز ۱۰ آبان ماه ۱۳۳۸ من نیز دستگیر شدم.
هنگامی که من در زندان بودم همسرم (مرضیه) که پا به ماه بود به تنهایی دوقلوها را به دنیا آورد. دو دختر که از قبل نام هیرو یا نشمیل را برای آنها انتخاب کرده بودیم.
محاکمات ما به طور سری و در اطاق های دربسته شروع شد و قاضی ها به فرمان آزموده برای هریک از ما حکم صادر کرده بودند تشکیل دادگاه و حضور ما در آن، فقط حالتی نمایشی داشت. برای من و عزیز یوسفی و رحمت شریعتی و اسماعیل قاسملو حکم اعدام صادر گردید. برای دیگر رفقایمان از ده سال تا حبس ابد حکم صادر شده بود.
قرار شد که حکم اعدام اجرا شود. من و سایر رفقا خودمان را آماده کردیم و منتظر نشستیم. ترس بر ما مسلط شده بود. جان عزیز است و زندگی با تمام تلخی ها و سختی هایش از مرگ بسی شیرین تر است. ولی از همه چیز تلخ تر آن است که انسان برای نجات جانش از تمامی مرزها بگذرد. افراد زیادی حاضر نیستند از تمام مرزها بگذرند و برای نجات جان خویش به دشمن کرنش برند و تسلیم شوند. اما خوشبختانه خبردار شدیم که حکم اعدام ما تعلیق پیدا کرده است. البته دلیل آن فعالیت رفقای کرد در خارج از ایران و به خصوص تهدید شخص بارزانی بود که به رژیم ایران هشدار بوده رهبر بارزانی گفته بود: «کردهایی که امروزه می خواهند اعدام شان کنید، مانند آنهایی نیستند که در زمان قاضی محمد کشتید و کسی اعتراض نکرد، حالا این افراد پشتیبان دارند و از آنان دفاع خواهند کرد، من انتقام خون آنان را خواهم گرفت.»
روز ۱۲ آبان ماه سال ۱۳۳۹ یعنی سه روز پس از عفو شاه و یک درجه بخشش محکومیت من و رحمت را به زندان «قصر» بردند. در سال ۱۳۴۲ هم زمان با کودتای عارف بر علیه «عبدالکریم قاسم» در عراق، پلیس بر زندانی های کرد سخت گرفت و من و عزیز یوسفی و جلیل گادانی از زندان قصر به محلی بد آب و هوا تبعید نمود و ما را به زندان برازجان واقع در منطقه خلیج فارس فرستادند. من قریب ۵ سال در آن ناحیه بد آب و هوا زندانی بودم سپس به دلیل بیماری در سال ۱۳۴۶ مرا به زندان تهران برگرداندند.
کاک جلیل گادانی مدت محکومیتش از ابد به پانزده سال تبدیل شد و پس از ۹ سال زندانی از زندان آزاد شد. کاک عزیز یوسفی را به زندان آمل منتقل کردند و سپس او را نیز به تهران بازگرداندند و بالاخره در اواخر سال ۱۳۵۶ به دلیل بیماری قلبی از زندان آزاد شد و در سال ۱۳۵۷ زندگی را وداع گفت.
قیام مردم ایران در نیمه دوم سال ۱۳۵۷ گسترش یافت و سراسر مملکت را فراگرفت مردم کرد نیز که اهداف و آرمان های خاص خود را داشتند از این قیام استفاده نمودند و شعار «زندانی سیاسی، آزاد باید گردد» به یکی از شعار اصلی تظاهرات تبدیل شد.
بالاخره رژیم ناچار شد بدون هیچ گونه پیش شرطی، در اوایل حکومت «ازهاری» در زندان ها را بگشاید و در روز پنجم مهرماه ۱۳۵۷ ملت زندانیان قدیمی را آزاد نمود . من و عموئی و حجری و کی منش و مجید موید نیز آزاد شدیم. من می خواستم در تهران اقامت نمایم و در آنجا زندگی کنم اما جمعی از دوستان و اقوام اصرار کردند که شما به مهاباد بیایید اگر بعدها خواستید در تهران زندگی کنید مختار می باشید. بالاخره به مهاباد برگشتیم.
قبلاً گفتم پس از دستگیری کادرها و اعضای حزب دمکرات در آبان ماه ۱۳۳۸، برای اکثر کادرها و اعضای حزب فرصتی پیش آمد که به کردستان عراق پناه برند. وجود رهبر بارزانی در مقام دومین شخصیت عراق در آن زمان، حامی و پشتیبانی برای کردهای مناطق مختلف کردستان بود. این موقعیت، راه را برای رفقای فراری ما هموار ساخت تا در کردستان جنوبی گرد آیند ولی نظر به اینکه حزب دموکرات ضربه سنگینی متحمل گشته بود سکوت سنگینی بر آن خیمه زده بود که در تاریخ حزب، نظیر نداشت، رفقا از هم بریدند و به گروه ها و دستجات مختلف تبدیل شدند و دو دستگی و اختلاف بین آنان بروز نمود. گروه اصلی، که پس از تلاش حزب، تشکیل پیدا کرد، گروهی بود که پس از جنگ مسلحانه کردستان عراق، در سال ۱۳۵۰ به بغداد رفت و به رژیم عراق پناه برد. آن گروه نزدیک به چهل نفر بودند که «دکتر قاسملو» به نام حزب دمکرات آن را رهبری می کرد. آن گروه در بغداد سازمان یافت ولی در مناطق کردستان ایران هیچ گونه فعالیتی نداشت و در درون تشکیلات هم، اعضای هماهنگی های لازم را نداشتند. در حوالی قیام ۱۳۵۷، رفقای گروه قاسملو تدریجاً به ایران برگشتند و به مهاباد رفتند. «دکتر قاسملو» با نام مسعتار شریف مخفیقانه به مهاباد آمد در منزل ما با یکدیگر ملاقات نمودیم. نامبرده در نخستین دیدار نارضایت خویش را از برخی از رفقایش اعلام کرد. رفقای قاسملو هم، هر کدام از قاسملو انتقادات و ایرادهای فراوانی داشتند و می گفتند که وی فردی تکرو است و به تصمیمات کمیته مرکزی حزب توجهی نمی کند و مصوبات دفتر سیاسی را نادیده گرفته هر چه را که مدنظر خودش باشد بدون اطلاع کمیته مرکزی و دفتر سیاسی انجام می دهد، آنان هم چنین در مورد مسائل مالی نیز از قاسملو انتقاد داشتند.
من در نخستین جلسه اعضای کمیته مرکزی حزب که از بغداد برگشته بودند، شرکت نمودم اکثریت اعضای کمیته در آن جلسه، پیشنهاد رهبری حزب را به من دادند و اصرار نمودند که من سکرتری حزب را بپذیرم ولی من به دو دلیل آن پیشنهاد را نپذیرفتم. نخست این که من هیچ یک از اعضای دفتر سیاسی را نمی شناختم و از گذشته آنان اطلاعی نداشتم دوم این که پیوند حزب دمکرات را با حزب بعث عراق در تحلیل و نگرش نمی گنجید از این لحاظ آن پیشنهادها را رد کردم.
به هر حال بازگشت رفقای حزب دمکرات از عراق به ایران باعث احیاء مجدد حزب گردید و حزب به روشی بسیار ابتدایی شروع به سازمان دهی نمود.
پیروزی انقلاب ایران و آمدن هیأت نمایندگی دولت موقت به مهاباد
روز ۲۸ بهمن ۱۳۵۷ داریوش فروهر، دکتر محمد مکری، دکتر اسماعیل اردلان و آیت اله نوری از تهران با هواپیما به ارومیه آمدند و از آنجا با هلی کوپتر به پیرانشهر رفته و از همان جا پس از یک ملاقاتی که با مردم آن جا داشتند به مهاباد آمدند و در مهمانسرای سد مهاباد اقامت گزیدند، آنان آمده بودند اوضاع مهاباد را به دنبال خلع سلاح شهربانی و ژاندارمری، عادی کنند و برای رسیدن به آن منظور حاضر بودند که با عده ای مرد مملاقات نمایند البته نمی خواستند با گروه های سیاسی دیدار نمایند بلکه می خواستند با روشنفکران و روحانیان نشستی داشته و خواسته های مردم را جویا شوند. در جلسه ای دوجانبه که در ساعت ۱۰ صبح روز ۲۹ بهمن بین داریوش فروهر از جانب دولت موقت و دکتر قاسملو و من از جانب دیگر در منزل منتقم قاضی در مهاباد برگزار شد. فروهر گفت: «شما می توانید با نام حزب دمکرات کردستان ایران، آشکارا فعالیت سیاسی انجام دهید. نامبرده از ما خواست که این بار بکوشیم از طریق سیاسی برای حل مسأله کرد اقدام کنیم. وی در ادامه صحبت هایش به صراحت اعلام داشت : «من از مبارزات خلق کرد اطلاع دارم و جریان این مبارزات در سایر بخش های کردستان مطلع هستم و می دانم خلق کرد تا کانون از مبارزات مسلحانه نتیجه ای به دست نیاورده است دلایل این عدم موفقیت ها روشن است که نمی خواهم به آن ها اشاره کنم فقط این نکته را متذکر می شوم که به تحریکات دولت های همسایه توجهی نکنید زیرا آنان نیز دشمن شما هستند من ایرانی هستم ولی ریشه خاندانم لرند و برادر کردها هستم. بسیار خوشحال خواهم شد اگر موقعیتی فراهم شود که خلق کرد از طریق سیاسی به برخی از اهدافش برسد. کرد در این محدوده محصور گردیده و از هر طرف در محاصره قرار گرفته، از اینرو بعید است که با جنگ مسلحانه موفقیتی بدست آورد. مسلح شدن کردها به معنی وابستگی به یکی از دشمنانش می باشد. شما ، کردها بارها اسلحه برداشته اید و هر بار نیز در این آزمون شکست خورده اید. بیایید این بار، برای نخستین بار در حیات سیاسی کردستان، راه مبارزه سیاسی را برای حل مسأله کرد انتخاب کنید، حزبتان را علنی نمایید و مبارزه سیاسی را به مردمتان بیاموزید.»
من داریوش فروهر را از دوران زندنان می شناختم و از نگرش او در مورد مسأله کردستان اطلاع داشتم و می دانستم دوست دلسوز ما کرده است ولی متأسفانه ما به گفته هایش توجهی نمی کردیم.
در روز ۳۰ بهمن در حالی که هیأت نمایندگی دولت موقت درصدد بازگشت به تهران بود؛ پادگان مهاباد خلع سلاح گردید. حزب دمکرات پادگان را تصرف کرد. در پایان این حرکت، حزب دمکرات توانست تعدادی از سلاح را از مردم پس بگیرد البته اسلحه های سنگین در اختیار حزب دموکرات قرار گرفت. در ۲۷ اسفند ۱۳۵۷ جنگ در سنندج به وقوع پیوست. از طرف دولت آیت اله طالقانی، آیت اله بهشتی، آیت اله رفسنجانی، بنی صدر به سنندج آمده بودند. آیت اله طالقانی به نمایندگی از طرف خمینی در میدان اقبال سنندج برای گروه کثیری از مردم سخنرانی کرد. شهر تا حدودی آرامش یافت.
آیت اله طالقانی گفت: « مردم شهر می توانند از طریق انتخاباتی آزاد یک شورای منتب تعیین نمایند. آن شورا به نمایندگی از طرف شما اداره امور شهر را بر عهده بگیرد، وظایف استاندار، فرماندار، شهرداری و نیروهای انتظامی و امور فرهنگی و اجتماعی را برعهده دار باشند.» فرمان طالقانی برای ما مانند فرمان خمینی بودو. چون غیر از طالقانی، آیت اله بهشتی و بنی صدر و رفسنجانی به عنوان مهره های اصلی رژیم جدید نیز در آنجا حضور داشتند. پیشنهاد آیت اله طالقانی نزدیک به متن مصوبه ای بود که در صدر مشروطیت در قانون «انجمن ایالتی و ولایتی» تصویب گردیده بود. ولی رضا شاه و محمدرضاشاه آن را نادیده گرفته و پایمال نموده بودند.

ملاقات با خمینی و بازرگان
روز ۸ فروردین سال ۱۳۵۸، قبل از این که برای تعیین نظام حکومتی ایران رفراندوم برگزار شود، من و عده دیگری از اعضاء به ریاست دکتر قاسملو به نمایندگی از حزب دموکرات به قم رفتیم تا با آیت اله خمینی دیدار نماییم.
هنگام ملاقات، خمینی به شیوه خاص خودش قبل از طرح هر موضوعی از جانب ما شروع به موعظه کرد و گفت : «در ایران هیچ فرقی و تفاوتی بین طبقات مردم نیست همگی برادر هستیم و در حقوق برابر و یکسان می باشیم و …»
صحبت های خمینی که تمام شد قاسملو شروع به صحبت کرد و گفت: «قربان، ما نمایندگان حزب دموکرات به خدمت جنابعالی رسیده ایم تا بفرمایید آنچه نماینده شما در سنندج اعلام داشته که مردم کردستان برای اداره امور خودشان شورایی انتخاب نمایند، مورد قبول حضرتعالی می باشد. ما می خواهیم این نوید مبارک را که آیت اله طالقانی اعلام داشته اند از زبان جنابعالی بشنویم تا بتوانیم به مردم کردستان اعلام نماییم که فرمان طالقانی مورد قبول جنابعالی می باشد و بدین ترتیب مردم را به شرکت در رفراندوم تعیین نظام آینده ایران ترغیب و تشویق نماییم.»
خمینی در پاسخ قاسملو گفت: «خواست شما، وظیفه دولت مهندس بازرگان است. شما نزد وی بروید و درخواست هایتان را ارائه دهید. »
به ملاقات بازرگان رفتیم و جریان ملاقات با خمینی را برایش بازگو نمودیم . بازرگان (یادش بخیر) با مهربانی و گشاده رویی ما را پذیرفت و به حرفهایمان گوش داد. ولی متأسفانه ما نمایندگان حزب با دست خالی و بدون هیچ طرح آماده و درخواست مدونی رفته بودیم و هیچ نوشته ای نداشتیم که به دولت موقت ارائه دهیم تا دولت بتواند بدان پاسخی بدهد. این یک اشتباه اساسی بود که ما برای طرح یک پیشنهاد شفاهی رفتیم و به دنبال یک پاسخ شفاهی بازگشتیم. گرچه ما با دست های خالی به مهاباد برگشتیم ولی به نظر من، سفرمان زیاد بی نتیجه نبود. همین موضوع که خمینی بر علیه ما موضع گیری به عمل نیاورد و مهندس بازرگان هم ما را به خوبی پذیرفت و اکثر پیشنهادات ما را تأیید کرد، خودش دستاورد خوبی بود. به همین مناسبت هم بود که قاسملو در برگشت به مهاباد گفت: «ما باید در رفراندوم شرکت نماییم و آن را بایکوت نکنیم، چون مذاکرات آتی ما با مهندس بازرگان به مخاطره خواهد افکند و خمینی را به موضع خصمانه خواهند انداخت.»
رفراندوم
دولت موقت بازرگان، روز ۱۰ فروردین ۱۳۵۸ را برای رفراندوم تعیین نظام حکومت جدید ایران اعلام داشت. ما هم، رهبری حزب دمکرات در جلسه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب تصمیم گرفتیم که در رفراندوم شرکت کنیم و به مردم اعلام نماییم که به گرمی در آن شرکت کنند. به دنبال این تصمیم حزب، اطلاع پیدا کردیم که شیخ عزالدین طی بیانیه ای رفراندوم را تحریم نموده و شرکت مردم را در آن حرام کرده است. این خبر بسیار تلخی برای اعضای کمیته مرکزی حزب بود از این رو من با عصبانیت زیاد به شیخ عزالدین گفتم:
«شما منافع خلق کرد را در نظر نمی گیرید و باید روزی پاسخ این سیاست های خام و غیرسیاسی را به مردم بدهید. قبل از این که منتظر جواب ایشان باشم تلفن را قطع کردم.»
نامبرده تلفنی نزد دکتر قاسملو از من گله کرده بود. او به من گفت: چرا شیخ عز الدین را عصبانی کرده ای، من گفتم: «حق داشتم، شیخ عزالدین به فرمان کومله می چرخد و صدور آن بیانیه از اعتقادات خودش سرچشمه نگرفته است.»
آن اقدام شیخ عزالدین، تأثیر بسیار بدی بر قاسملو گذاشته و او را به طور کلی دگرگون کرده و ۱۸۰ درجه چرخش در او به وجود آورده بود. بالاخره قاسملو گفت: «ما نباید در این رفراندوم شرکت نماییم. شرکت ما در رفراندوم خواری و شکست به دنبال دارد مردم جانب شیخ عزالدین را خواهند گرفت و ما دست خالی خواهیم ماند.»
ما اعضای دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب از این اظهارات تعجب کرده و دهان مان باز ماند و بدون این که هیچ کدام مقاومت بکنیم مصوبات قبلی را نادیده گرفته و گفته های قاسملو را ملاک عمل قرار داده و در این اشتباه بزرگ سهیم شدیم. و با دنباله رویی از شیخ عز الدین طی بیانیه ای، اعلام کردیم که حزب دمکرات در رفراندوم شرکت نخواهد کرد و از مردم دعوت کرد که در رفراندوم شرکت نکرده و آن را تحریم نمایند.
آن اقدام، یک اشتباه بزرگی بود که مرتکب شدیم. ما به تازگی از دیدار خمینی و مهندس بازرگان بازگشته و امیدوار شده بودیم و روزنه امیدی یافته بودیم ولی متأسفانه تازه فرصت از دست رفته بود. به هر حال من به صحبت های شیرین قاسملو می اندیشیدم که می گفت: بیا ما صحبت های امیدوار کننده و شیرین بازرگان را پیگیری کنیم و او را ترغیب نماییم که با ما توافق نامه ای امضا برساند. وقتی این اظهارات قاسملو را به یادش آوردم، وی گفت: «چاره ای نداشتیم، شیخ عز الدین در کارمان مانع به وجود آورد و سنگ اندازی کرد.»
من گفتم: «آن نظر و عقیده خودش نبود او گوش به فرمان کومله بود و هیچ اعتمادی به گفته های خودش ندارد شما می دانید که کومله بارها اعلام کرده که ما برای افشا کردن رژیم در مذاکرات شرکت می کنیم، کومله به گروه های مائونیسی ایران وابسته است و به فکر سرنوشت و منافع خلق کرد نیست.»
قاسملو جواب داد: «کاک غنی بهتر بود این صحبت ها در دفتر سیاسی می کردید، شاید نظرات آنان جلب نموده و رأی همه عوض می شد. حالا دیگر چه فرقی دارد؟»
با این جواب قاسملو، حقیقتاً من خجالت کشدیم و به اشتباه خودم پی بردم و گفتم: «دکتر حق با شماست ولی ما همگی در مقابل آن اقدام ناپخته مسئول هستیم و تاریخ از ما گذشت نخواهد کرد.»
بدین ترتیب عدم شرکت حزب دمکرات در رفراندوم و تحریم آن، دشمنی آشکار حزب با خمینی و دولت موقت علنی شد، با این وصف بنا به آمار منتشر در روزنامه کیهان مورخ ۱۲/۱/۵۸ در شماره ۱۰۶۷۲ مردم کردستان از رفراندوم استقبال نمودند چنان که در مهاباد ۲۳۵۶۹، در سردشت ۱۲۳۶۷، در بانه ۱۱۳۹۳، سننندج ۱۰۱۶۱۸، در سقز ۳۴۸۲۶، قصر شیرین ۶۶۹۵، سنقر ۴۰۶۵۲ نفر به جمهوری اسلامی «آری» گفتند.

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.